خاطرات یک باکره


مزاحمت ها تمومی نداشت...

کسانی که باید با خودم می بردم رو بردم...

کسانی که هیچ وقت فراموشم نکردند...

برای بقیه همواره دعا می کنم...

جایی که رفتم دیگه از داستان خبری نیست...

پس اگر دنبال قصه بودید چیزی رو از دست ندادید...

به خیلیا سر می زنم همچنان...

ولی مزاحم هایی که به خاطرشون از این خونه رفتم دست بردار نبودن و دل دیدن همین یه دریچه ی کوچیک رو هم نداشتن

خدانگهدار...

شنبه یکم مهر 1391 | 13:50 | ندا | |
Design By : mihantheme.com